«پوست» منتشر شد/ روایت طنزآمیز ناجی‌گری آمریکایی‌ها در ایتالیا


به گزارش منابع خبری رسمی، نشر کتاب به تازگی دو اثر جدید در حوزه ترجمه و ادبیات جهان منتشر کرده که یکی مربوط به کره جنوبی و دیگری مربوط به ادبیات ایتالیا می شود.

کتاب اول «مرغی که رویای پرواز در سر داشت» نام دارد و اثری از سون می هوانگ است که با ترجمه مژگان رنجبر به چاپ رسیده است. سال گذشته ترجمه محمد قصاع از این اثر توسط شرکت انتشارات ویژه نشر منتشر شد. این کتاب داستانی درباره پرنده ای کوچک به نام جوانه را، برای کودکان را در بر می گیرد.

آدام جانسون برنده جایزه پولیتزر و نویسنده داستان «پسر سرپرست یتیم خانه» درباره این اثر نوشته است: «گاهی اوقات ساده ترین شخصیت داستانی که با ابتدایی ترین نثر ممکن توصیف می شود، حماسی ترین سفر زندگی را در پیش می گیرد. با جوانه آشنا شوید، مرغ بی باکی که آرزوی کوچکش برای به ثمر نشاندن یک تخم، او را به مسیری می کشاند که جایگاه حقیقی اش در دنیای طبیعی رهنمون می شود. احساس، عزم و اراده و یکدلی تنها توانایی هایی هستند که جوانه برای گذر از این مسیر خطرناک در داستان “مرغی که رؤیای پرواز در سر داشت” بدان نیاز دارد؛ داستانی که به طرزی بی مانند با برقراری پیوند بین حکایت داستانی، فلسفه، ادبیات کودکان و نوشته ای راجع به طبیعت در تعادل است.»

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

چیز متحرکی نظر جوانه را جلب کرد. او خودش را روی زمین صاف کرد. سایه‌ ای تیره به ‌سرعت به زمین نیزار نزدیک شد. راسو. می‌دانستم! در جایش خشکش زد و شروع به لرزیدن کرد. راسو وارد زمین نیزار شد. ساقه‌ ها برای لحظه ‌ای  خش‌خش کردند، اما بعد او نتوانست چیزی ببیند. با علم به این‌که راسو با دهانی خالی از آن‌جا بیرون می‌ آمد، نتوانست مانع لبخند زدن خود شود. او این جنگ را برده بود. ما آن‌جا نیستیم. تو نمی‌توانی ما را بگیری! راسو از زمین‌ های نیزار بیرون آمد و به سوی جایی که از آن آمده بود دوید.

روز بعد جوانه و بچه به زمین‌ های نیزار بازگشتند. بچه داخل آب پرید و جوانه رفت تا نگاهی به لانه ‌شان بیندازد. اما او چیز وحشتناکی دید. به سسک های نیزار حمله شده بود. لانه‌ شان از هم پاشیده، و پوسته ‌های تخم در همه جا پخش بود. چیزی نمانده بود تا جوجه‌ ها از تخم درآیند! مادرشان رفته بود. سسکِ نر در حالی‌که دور زمین‌ های نیزار می‌ چرخید، گریه می‌ کرد. جوانه مرتعش شد. در حالی‌که آن‌جا را ترک می‌ کرد سوگند خورد که در هیچ‌ جا خانه‌ ای دائمی نسازد. او سایه شکارچی را قبل از این‌ که او آن‌ها را ببیند، می‌ دید…

این کتاب با ۱۲۶ صفحه و قیمت ۱۰ هزار تومان منتشر شده است.

کتاب تازه چاپ دیگر این ناشر، رمان «پوست» نوشته کورتوزیو مالاپارته نویسنده ایتالیایی است که تصویری از ایتالیای اشغال شده توسط آمریکایی ها در حمله شان برای از بین بردن فاشیسم را ارائه می کند. ترجمه این رمان، هفتاد و هفتمین عنوان مجموعه «چشم و چراغ» است که توسط این ناشر چاپ می شود.

آمریکایی ها در این رمان، ناجی مردم ایتالیا هستند که مالاپارته در این رمان، نقش آن ها را در ویرانی و بدبختی مردم ایتالیا با طنزی سیاه نشان می دهد. عموم آثار این نویسنده تصویری از تجربه های او از جنگ و وقایع مشابه و مهم قرن بیستم هستند.

در قسمتی از این رمان می خوانیم:

مایل بودند مرا تا دوروگو  همراهی  کنند، چرا  که راه ‌های جلگه‌ وسیع پر  از  خطر تاراج‌گران مجارستانی بود، اما اسب‌ های‌شان بس خسته بود. پس برای من سفر  خوش آرزو  نموده و  دور  شدند. گاه‌گاهی، سر  برگردانده و  با علامت دست به من سلام می‌ دادند.

غروب بود که رو به رویم،   کمی دورتر، شعله‌ های آتش را دیدم: به یقین دهکده‌ دوروگو. و ناگهان، بوی باد سیاه را شناختم. قلبم یخ زد. دست ‌هایم را نگریستم: سیاه بودند، خشک همچو  زغال. درخت ‌های جلگه نیز  همه سیاه بودند. سنگ ‌ها سیاه بودند. خاک و  گیاه و  علف در  نور  هنوز  روشن و  نقره ‌ای غروب، سیاه بودند. آخرین سوسوی روز  در  آسمان پشت سر  من می‌ مرد و  اسب ‌های وحشی شب، از  شرق، به تاخت به دیدار  من می ‌آمدند؛ غباری سیاه از  زیر  سم‌ های‌شان بر  می ‌خاست.

نوازش سیاه باد را روی صورتم احساس می‌ کردم. احساس می‌ کردم  که دهانم از  شب سیاه باد پر  می ‌شد. سکوت لزج و چسبنده ‌ای همچو برگ ه‌ای از  آب لجن‌ دار، می‌ سرید بر روی خاک جلگه. بر گردن اسبم خم شده و  در  گوش او  سخن می‌ گفتم. اسب حرف ‌های مرا می ‌شنید، آرام شیهه می ‌کشید و  از  گوشه چشم مرا می ‌نگریست. می‌ دیدم این چشم درشت لبریز از  دیوانگی مالیخولیایی و  شریفش را. شب رسیده بود و  آتش دهکده‌ دوروگو  به راحتی دیده می‌ شد. ناگهان صدایی، نه، موج صداهایی از  بالای سر  من‌ گذشت.

نگاهم را بالا آوردم. شاخه ‌های درخت‌ های واقع در  دو طرف راه، ویژه جاده‌ ورودی هر  دهکده در  اوکراین، بالای سرم خم شده بودند. من اما نه تنه‌ درخت می ‌دیدم نه شاخه و  نه برگ. فقط حضور  درخت‌ ها را احساس می ‌کردم؛ حضوری غریب، چیزی زنده در  میان سایه‌ مرده، چیزی نازک و  شکننده محصور  در درون دیوار  شب. اسبم را نگه داشته و  گوش گرفتم. اکنون به واقع، بالای سرم، صدای سخن می‌ شنیدم: صداهای انسانی، در  هوای بالای سرم سر  می‌خورد.

این کتاب هم با ۴۱۵ صفحه و قیمت ۳۷ هزار تومان چاپ شده است.


لینک خبر

It's only fair to share...Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterPin on PinterestShare on LinkedIn

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *